photo_2017-01-07_22-03-48
در کتاب کیفر و کردار جلد ۲ خواندم:
جوانی با خدا عهد و پیمان بست که به دنیا دل نبندد و به زیورآلات آن ننگرد چون اینها انسان را از یاد خدا باز می دارد.
روزی از بازاری می گذشت از جلوی جواهر فروشی رد می شد دید که کمربندی مُرصّع به دُرّ و جواهر است، از عهد خود غافل شد و نگاه طولانی به آن کرد و از زیبائی و حُسن آن تعجب نمود.
صاحب جواهر فروشی دید که آن جوان با دقت تمام به آن کمربند نگاه می کند دل از آن نمی برد همینکه آن جوان قدری از در مغازه جواهر فروشی رد شد صاحب جواهر فروشی کمربند را در دکان ندید فوراً از در مغازه بریزآمد و با شتاب تمام خود را به جوان رسانید و دست او را گرفت و گفت ای عیّار تو کمربند را دزدیدی من از تو دست برنمی دارم تا کمربند مرا بدهی و کشان کشان او را به محضر حاکم آورد گفت ای حاکم این جوان دزد است و کمربند جواهرنشان را ربوده.
حاکم نگاهی بسیمای آن جوان کرد و گفت گمان نکنم این جوان دزد باشد زیرا به او این کار نمی آید.
صاحب کمربند گفت چرا او کمربند مرا دزدیده و ما جرا را برای حاکم شرح داد. حاکم دستور داد او را بازرسی کنند وقتی که او را بازرسی کردند دیدند در زیر لباسهای جوان کمربند بسته شده، حاکم متعجب و خشمناک فریاد زد.
ای جوان آیا حیا نمی کنی و خجالت نمی کشی لباس خوبان را میپوشی و عمل بدکاران را انجام میدهی؟
جوان وحشت زده و ناراحت گفت: مولای من قدری صبر کن تا مطب برایت واضح گردد. سپس رو به آسمان نمود و از صمیم دل گفت خدایا دیگر به این عمل برنمی گردم می دانم از یاد تو غافل شدم و به گناه افتادم از کرده خود پشیمان و نادمم توبه مرا بپذیر که خیلی ناراحتم و آبروی مرا نبر.
قاضی خیال کرد که جوان عمل دزدی را می گوید خیلی ناراحت شد و دستور داد او را عریان کنند و تازیانه بزنند (باینکه آن حکم بر خلاف قرآن بود زیرا حکم دزد پس از اثبات دست بریدن بود.)
ناگهان صدائی شنیدند ولی صاحب صدا را ندیدند که فرمود: رهاکنید او را زیرا ما می خواستیم او را تأدیب نمائیم.
حاکم منقلب گردید واز کرده خود پشیمان شد و از آن جوان عذر خواهی کرد و آمد بین دوچشم او را بوسید و گفت مرا از قصه خود آگاه کن.
جوان جریان عهد خود را با خدا بیان کرد و نقض عهد را نیز عنوان نمود و گفت نقض عهد و پیمان مرا به این رسوائی و بلیه دچار کرد.
صاحب کمربند وقتی از داستان آگاه شد پشیمان و نادم او را قسم داد که تو را به خدا قسمت می دهم که این کمربند را از من قبول کن و مرا حلال نما.
جوان گفت: ای مرد برو دنبال کارت من خودم باعث این کیفر شدم و گوش مالی هم شدم.